بیشتر وقتها لباس پوشیدنش جوری بود که تیپ و ظاهرش مثل بچههای جنگ باشد. ولی آن روز شلوار کتان پوشیده بود و خیلی شیک شده بود.
به گزارش خط هشت، خاطرات شهدا و رزمندگان همواره درسهای آموزندهای بوده که هرچند ساده، اما نقشه راهی سرنوشتساز است برای تجلی انسانیت؛ گاهی خاطرات احساسی و عاشقانهاند و گاهی نیز پندآموز. در ادامه خاطراتی از این دست، از نظرتان میگذرد.
* بسیج برای کار خیر
در کارهای خیر همیشه فعال و پیشقدم بود. شخصی را میشناخت که از نظر مالی دچار بحران شدیدی بود. برای حل مشکل او به تب و تاب افتاد و دست به کار شد.
بچههای محل را بسیج کرد و همگی به آب و آتش زدند تا مبلغ قابل توجهی فراهم شد و با آن پول زمینی خریدند.
حسن در بنایی سررشته داشت. آستینها را بالا زد و با کمک دوستان، خانه را ساختیم و تحویل آن شخص دادیم.
راوی: محمود فلاحتیان ـ دوست شهید
شهید حسن بناری ـ بابل
* دعوت
بیشتر وقتها لباس پوشیدنش جوری بود که تیپ و ظاهرش مثل بچههای جنگ باشد. ولی آن روز شلوار کتان پوشیده بود و خیلی شیک شده بود!
جلو رفتم و گفتم: «سید! شما هم؟!» سید گفت: «به نظر تو از لحاظ شرعی اشکالی داره؟»
گفتم: «نه! گشاده، هیچ علامتی هم نداره ولی برای شما خوب نیست».
گفت: «میدونم ولی امروز رفته بودم با یه سری از جوونها فوتبال بازی کنم! بعد هم باهاشون صحبت کردم و دعوتشون کردم به هیئت».
بعد هم گفت: «وقتی با تیپ و ظاهری مثل خودشون باهاشون حرف میزنی، بیشتر حرفت رو قبول میکنند».
راوی: دوست شهید
شهید سیدمجتبی علمدار ـ ساری

* نصیحت پسر به پدر
به گوشهای از مغازه، مبهوت نگاه میکرد. نگاهش را دنبال کردم، متوجه شدم به پاکتهای سیگار نگاه میکنه. ناگهان گفت: «پدر درآمد فروش این پاکتها هر چقدر باشد، ارزش نداره، چون سود آن به حساب آمریکا میره و امام استفاده از هرگونه محصول آمریکایی را منع کرده. کم بخوریم بهتر از آن است که برای بیگانه کار کنیم».
سالها از شهادتش میگذره اما عظمت کلامش در آن روز باعث شد دیگر سیگار نفروشم.
راوی: شعبان شکری ـ پدر شهید
شهید لطفالله شکری فیروزکلایی ـ آمل
* ترکشها ماندند
پاییز ۹۴ نخستین اعزامش به سوریه بود که با دو تا ترکش مجروح شد. وقتی از مأموریت برگشت، تازه فهمیدیم جانباز شده.
میگفت این دو تا ترکش یادگاری حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) است و تا آخر عمرم نمیگذارم کسی درش بیاره.
ترکشها ماندند تا اردیبهشتماه ۹۵ در خانطومان میعادگاه عاشقان اهل بیت(س)، او و ۱۲ تن دیگر از همرزمانش بال در بال ملائکه گذاشتند.
راوی: همسر شهید
شهید مدافع حرم سیدجواد اسدی ـ ساری
* نماز اول وقت
روزی دامادمان برایم تعریف کرد با اتوبوس از تهران به تنکابن میآمدیم، راننده مدت بسیار کوتاهی برای غذا توقف کرد.
ناگهان نگاهم به صادق افتاد، وضو گرفت و به نماز ایستاد.
نگران بودم نکند دیر شود و اتوبوس حرکت کند!
پس از پایان نماز از او پرسیدیم: «ما که وقت داشتیم بهتر نبود نماز را در تنکابن میخواندیم؟!»
پاسخ داد: «معلوم نیست ما تا چه ساعتی زنده باشیم، حال که فرصت کوچکی دست داده چرا از دستش بدهیم؟!»
راوی: محمد اسکندری ـ برادر شهید
شهید صادق اسکندری خرمآبادی ـ تنکابن
* کمکآرپیجیزن باصلابت
دشمن با تمام تجهیزات به سه راهی مرگ رسیده بود. سردار شهید منصور کلبادینژاد فرمان آتش را به آرپیجیزنها داد.
بچهها مبهوت مانده بودند و کسی جرأت نمیکرد اولین نفر باشد.
قربانعلی آرپیجی را برداشت، ایستاد و با تمام قدرت تانکها را مورد هدف قرار داد.
هیچکس باور نمیکرد یک کمک آرپیجیزن بتواند این طور دشمن را فراری دهد.
راوی: حمیدرضا کلبادینژاد ـ برادر شهید
شهید قربانعلی کلبادینژاد ـ گلوگاه
منبع: فارس