به گزارش خط هشت، سال ۹۴ به اتفاق جمعی از رزمندگان مدافع حرم در کنار شهرک الحاضر که حد فصال حلب به ادلب قرار داشت، استقرار پیدا کرده بودیم. بومیها به جایی که ما حضور داشتیم تل الحاضر میگفتند. یک تپهای بود که دور تا دور آن نیروهای مدافع حرم از ملیتهای مختلف استقرار داشتند.
یک روز سردار عربپور به ما مأموریتی دادند. من و تعدادی از بچهها رفتیم و این مأموریت را انجام دادیم. شب در آنجا ماندیم و صبح زود که میخواستیم برگردیم، خبر رسید که سردار گفتهاند، بهتر است تا ظهر بمانید و کارهای دیگری انجام بدهید. خلاصه ما ماندیم و بعد از انجام کارها دو ساعتی زمان داشتیم. بچهها گفتند، چون تا صبح نخوابیدهایم، این دو ساعت را استراحت کنیم.
آنها استراحت کردند و من دلم نیامد بخوابم. پیش خودم گفتم الان که نزدیک تل الحاضر هستیم، بهتر است به آنجا سری بزنم و اگر رزمندگان مدافع حرم از کشورهای دیگر را دیدم با آنها ملاقاتی داشته باشم و گپی بزنم. قبلاً وقتی با این رزمندهها صحبت میکردم، مطالب خوبی دستگیرم میشد و، چون در ایران روایتگری میکنم، به اصطلاح خوراک خوبی برای روایتگری به دست میآوردم.
بچههای رزمنده دور تا دور این تپه سنگر زده بودند. تکتک رفتم و به سنگرها سر زدم. با مدافعان حرم که ملیتهای مختلفی داشتند، حرف زدم و واقعاً استفاده بردم. دم ظهر به سنگر بچههای عراقی رسیدم. خوش و بشی کردم و سراغ فرماندهشان را گرفتم. یک جوانی را به من معرفی کردند که هیکل ورزیده و قوی داشت.
وقتی با این جوان وارد گفتگو شدم، دو نکته در صحبتهایش توجهم را جلب کرد. یکی اینکه اصرار داشت از آیتالله سیستانی یاد کند و نامی ببرد و دوم اینکه وقتی صحبت از دفاع از حرم میشد، سینهاش را سپر میکرد و میگفت مگر ما مردهایم که داعش به سمت حرم آلالله برود و آنجا را ویران کند.
صحبتهای ما با این جوان تا اذان ظهر طول کشید. وضو گرفتیم برای نماز خواندن. بچهها پتوهایی را روی زمین پهن کردند تا روی آنها قامت ببندیم. آن جوان اصرار داشت که من پیش نماز بایستم، ولی من گفتم اینجا شما فرمانده هستید و باید خودتان بایستید و ما به شما اقتدا کنیم.
جوان ایستاد و تا قامت بست، دیدم دستش را به سبک اهل سنت روی شکمش گذاشت و شروع کرد به نماز خواندن. زیر چشمی نگاهش کردم، دیدم بین رزمندههای عراقی، چند نفر دیگر هم اهل سنت هستند و با دستهای بسته نماز میخوانند، خیلی تعجب کردم. چون ما اینجا آمده بودیم تا از حریم اهلبیت دفاع کنیم. میدانستم اهل سنت به خاندان پیامبر احترام زیادی قائل هستند، اما آنقدر که بیایند و در این مسیر بجنگند و احیاناً شهید بشوند، موضوعی بود که تعجب من را برانگیخت.
بعد از اتمام نماز از ایشان پرسیدم که شما سنی هستید؟ گفت بله من سنی هستم و اهل سامرا. مگر اشکالی دارد؟ گفتم نه خیلی هم خوب که اینجا آمدهاید، اما مگر شما حضرتزینب (س) را قبول دارید؟ یک تأملی کرد و گفت ما که نمیتوانیم به عربستان برویم و مقابل وهابیت از رسولالله (ص)دفاع کنیم، اما اینجا میتوانیم از اولاد پیغمبر و حریمشان دفاع کنیم. حضرت زینب (س) نوه گرامی پیامبر است و بر ما واجب است که از حرم ایشان در برابر تکفیریها دفاع کنیم.