گفت‌و‌گو با برادر و یکی از همرزمان شهید خلیل مرادی که در اردوگاه بعثی‌ها به شهادت رسید

پیکر خلیل ۱۴ سال میهمان خاک‌های غریب تکریت بود

یکشنبه, 17 تیر 1403 20:09 اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

یکسال که از شهادت خلیل گذشته بود که نامه‌ای از طریق صلیب سرخ به هلال احمر ایران آمد. نهایتاً این نامه به بنیاد شهید شهر ما رسید و به ما اعلام کردند برای شناسایی عکسی که از پیکر برادرم فرستاده بودند برویم. رفتیم و از روی عکس متوجه شهادتش شدیم

به گزارش خط هشت، از بین ۴۰ هزار اسیر ایرانی در بند بعثی‌ها حدود ۱۹‌هزار‌نفر نام و نشان‌شان به ثبت نرسیده بود و تا مدت‌ها از آن‌ها به عنوان مفقودالاثر یاد می‌شد. این تعداد تنها در زمان مبادله اسرا نام‌شان به صلیب سرخ جهانی داده شد. همچنین از مجموع اسرای ایرانی ۵۷۴ نفر شهید شدند. شهید‌خلیل مرادی یکی از همین آزادگان است که براثر شکنجه‌های بعثی‌ها در هنگام اسارت به شهادت رسید. او سال ۱۳۶۷ خدمت سربازی‌اش را در عملیات مرصاد سپری می‌کرد که به اسارت دشمن درآمد. چون بعثی‌ها نام خلیل را در شمار اسرا نیاورده بودند؛ خانواده‌اش بعد از سه ماه جست‌وجو به این نتیجه رسیدند که احتمالاً زنده است و به دست دشمن به اسارت گرفته شده است. خلیل‌مرادی عاقبت در زندان‌های عراق بر اثر شکنجه بی‌رحمانه بعثی‌ها به شهادت رسید و پیکرش به دست اسرای ایرانی در اردوگاه تکریت به خاک سپرده شد. نهایتاً پس از سقوط رژیم صدام در سال ۱۳۸۱، پیکرش به وطن بازگشت. آنچه می‌خوانید همکلامی ما با حبیب‌الله مرادی برادر و خسرو عاشوری همرزم شهید‌خلیل مرادی در اردوگاه تکریت عراق است. 

برادر شهید

شهید چند ساله بود که به جبهه اعزام و اسیر شد؟
خلیل متولد هفتم بهمن ۱۳۴۶ بود. سال ۱۳۶۶ برای خدمت سربازی به منطقه گیلانغرب رفت. ۲۳ ماه از خدمتش گذشته بود. آنموقع چهارماه اضافه خدمت به سربازانی که دنبال کارت پایان خدمت بودند تعلق گرفت. یک ماه از خدمت خلیل مانده بود که عملیات مرصاد شروع شد و خلیل در آن عملیات به اسارت درآمد. آنموقع ۲۴ ساله بود. ما در خانواده شش برادر بودیم و دو خواهر. من فرزند آخر خانواده هستم که شش سال از شهید کوچک‌ترهستم. 

بعد از سال ۶۵ معمولاً عراقی‌ها نام اسرای ما را اعلام نمی‌کردند. شما از کجا متوجه اسارت خلیل شدید؟
اول به ما گفتند خلیل مفقودالاثراست و نگفتند اسیر شده در بین اسرا هم اسم خلیل نبود. وقتی پیگیری می‌کردیم می‌گفتند مفقود است. با تلاش‌های خانواده و با پیگیری از طرف صلیب سرخ و هلال احمر یکسری فیلم از عراق فرستادند. هلال احمر خانواده را صدا کرد و فیلم‌ها را نشان داد. خلیل در آن فیلم‌ها بود و شناسایی شد. بعد از این اسمش را در بین اسرا قرار دادند. 

یعنی از چه سالی؟
از سال ۶۷ که خلیل اسیر شد سه ماه بعد توانستیم شناسایی‌اش کنیم. آنموقع نمی‌توانستیم به او نامه بدهیم حتی تا آخر که شهید شد، نامه‌ای بین‌مان رد و بدل نشد. خیلی تلاش کردیم پیدایش کنیم متأسفانه رایزنی ما به نتیجه نرسید و بعد از ۱۱ ماه که برادرم در اسارت بود، سال ۶۸ شهید شد. 

نحوه شهادتش چطور بود؟
 درعملیات مرصاد که اسیر و شهید زیاد دادیم خلیل از ناحیه پا زخمی شده بود. وقتی اسیر شد او را به اردوگاه عراق بردند به روند درمانش رسیدگی نشد. بعثی‌ها خیلی اذیت‌شان می‌کردند. هم بندی‌های برادرم می‌گفتند که پای خلیل عفونت کرده و این عفونت به خونش سرایت کرده بود. بعد از اینکه اسرا آزاد شدند برای ما تعریف کردند که متأسفانه بعد از ۱۱ ماه، خلیل در حالی که به شدت از طرف بعثی‌ها شکنجه شده بود، به شهادت رسید. 

همان زمان متوجه شهادتش شدید؟
نه، ما آن زمان حتی نمی‌دانستیم او در کدام اردوگاه است. یک سال که از شهادت خلیل گذشته بود نامه‌ای از طریق صلیب سرخ به هلال احمرآمده بود. نهایتاً این نامه به بنیاد شهید شهر ما رسید و به ما اعلام کردند برای شناسایی عکسی که از پیکر برادرم فرستاده بودند برویم. رفتیم و از روی عکس متوجه شهادتش شدیم. 
پیکرش را چند سال بعد آوردند؟
سال ۱۳۶۹ تبادل اسرا انجام شد. چون صدام هنوز سقوط نکرده بود پیکر خلیل درغربت ماند. دهم مرداد ۱۳۸۱ بعد از سقوط صدام پیکرخلیل که چند تکه استخوان بیشتر از او باقی نمانده بود به وطن بازگشت. چند نفر از بچه‌های محل در اردوگاه تکریت با خلیل بودند و آنجا پیکرش را دفن کرده بودند. حتی پلاک و قبر و مشخصاتش را وقتی از اسارت آزاد شدند برای ما آوردند که اگر توانستیم به عراق برویم قبرش را پیدا کنیم. آنموقع صدام بود و نمی‌شد برویم تا پیکرش را انتقال بدهیم. همینطور ماند تا سقوط صدام. 

سال‌های اسارت فرزند، بر پدر و مادرش چطور گذشت؟
روز‌های اسارت خلیل برای مادرم خیلی سخت گذشت. پدرم کمی آرام بود ولی مادرم شب‌و‌روز گریه می‌کرد. چشمش به در بود. مخصوصاً شب‌های جمعه به مزار شهدا می‌رفتیم برای شهدا فاتحه می‌خواند و می‌گفت این‌ها مثل بچه خودم هستند. مادرم سال ۸۳ مرحوم شد. یعنی دو سال بعد از آنکه پیکرخلیل را آوردند. 

کمی از فعالیت‌های شهید قبل از اعزام به سربازی و اسارت بگویید. 
خلیل موقع پیروزی انقلاب اسلامی سنی نداشت، بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل بسیج در فعالیت‌های بسیج و مسجد حضور داشت. چندین بار قبل از اینکه به خدمت سربازی اعزام شود به صورت داوطلبانه از طریق بسیج به جبهه رفته بود. برای جمع آوری کمک‌های پشت خط جبهه هم فعالیت داشت. 

 برادران دیگرهم در جبهه حضور داشتند؟
 شش برادر بودیم که یکی شهید شد و دو برادر دیگر در جبهه بودند. روستای پدر ما (سیاه افشار شهرستان فلاورجان) ۹ شهید دارد که از بین آن‌ها شهید حمیدرضا مرادی در دفاع از حرم به شهادت رسیده است. 

برادرتان چه خصوصیات اخلاقی بارزی داشتند؟ 
خیلی متدین، خوش اخلاق و اهل نماز و روزه بود. به خواهرانم و دختر‌های فامیل توصیه می‌کرد حجاب‌شان را حفظ کنند. بچه زرنگی بود. اگر کسی کمک می‌خواست دریغ نمی‌کرد. بعد از اینکه از مدرسه بر می‌گشت به پدرم کمک می‌کرد. 

همرزم شهید

شهید را از کجا می‌شناسید؟
من خلیل را در اردوگاه اسارت دیدم. خودم اهل روستای جلال آباد شهرستان فلاورجان اصفهان هستم و برای خدمت سربازی رفته بودم که در عملیات مرصاد در نفت‌شهر اسیر شدم. خلیل را در اردوگاه تکریت دیدم و، چون همشهری بودیم با هم دوست شدیم. از وقتی اسیرشدیم تا موقعی که سیم خاردار اردوگاه را بکشند و آسایشگاه درست شود، یک‌سال طول کشید. یعنی تا آنموقع آسایشگاه هم نداشتیم. 

شما که همرزم شهید در اردوگاه تکریت بودید، از نحوه شهادت او چه اطلاعاتی دارید؟
 بعثی‌ها برای ما غذا را بدون قاشق می‌آوردند، لذا مجبور بودیم غذا را با دست بخوریم. یک روز که غذا آورده بودند خلیل مرادی یک مشت برنج را برداشت و روی روزنامه‌ای که عکس صدام داشت ریخت. عراقی‌ها از پشت شیشه پنجره این صحنه را دیدند و به سمت خلیل هجوم آوردند. آنقدر با کابل و باتوم او را زدند که جان داد. پیکر بی‌جانش را ظهر در محوطه اردوگاه انداختند. بچه‌ها گریه می‌کردند و به سر و صورت‌شان می‌زدند. متوجه نشدیم پیکرش را کجا بردند. سال ۱۳۸۱ پیکرش را به ایران آوردند. زمانی که خلیل را شکنجه می‌دادند؛ ما صدای فریادهایش براثرشکنجه بعثی‌ها را می‌شنیدیم؛ گریه می‌کردیم، اما مأموران بعثی رهایش نکردند و نهایتاً او را به شهادت رساندند. 
در اردوگاه شماره ۱۷ تکریت، جمعیت ما حدود ۶۰۰ نفر می‌شد. ما را به گرو‌های ۱۰ نفره تقسیم کرده بودند. یک فرمانده سپاه از باختران بین ما بود که بعثی‌ها آنقدر بنده خدا را کتک زدند که کمر و پایش شکست. 

چه سالی از اسارت آزاد شدید؟
من سال ۶۹ آزاد شدم. 

از چگونگی اسارت و سختی‌های‌تان دراردوگاه بعثی‌ها بگویید؟
نحوه اسارت ما به این صورت بود که ساعت دو نصف شب دشمن به ما حمله کرد. در نفت شهر نزدیک مرز خسروی کرمانشاه بودیم که به اسارت درآمدیم و ما را سوار ماشین کردند و به عنوان اسیر به عراق بردند. از اول اسارت در تکریت بودیم. بعد آسایشگاه ما را عوض کردند. دشمن هفته‌ای سه بارکتک‌مان می‌زد. چند وقت پیش یکی از اطرافیان پرسید چرا در عراق عربی یاد نگرفتی؟ گفتم ما را فقط کتک می‌زدند. همه کسانی که شکنجه‌مان می‌کردند نیرو‌های بعثی بودند که اعضای خانواده‌شان در جنگ ایران و عراق کشته شده بودند؛ لذا از ما عقده داشتند. آن‌ها حتی به ما اجازه نمی‌دادند نماز جماعت بخوانیم. یک بار مسابقه فوتبال بین اسرا و عراقی‌ها گذاشتند. بچه‌های ایران کلی گل به عراقی‌ها زدند. اما بعد از بازی بچه‌ها را جمع کردند و خیلی کتک زدند که چرا به ما گل زدید! هرماه یک بار بچه‌ها را عریان می‌کردند می‌گفتند به محوطه اردوگاه بروید. زاویه (گوشه‌ای) داشتند که اسرا باید در آن زاویه می‌نشستند و با شلنگ بچه‌ها را می‌زدند. خیلی اذیت می‌کردند. من در جنگ ترکش نخوردم ولی دندانم در اسارت عفونت کرده بود و از بس رسیدگی نکردند؛ باعث مشکلات زیادی شد تا حدی که هنوز هم در حال درمان هستم. در اسارت دچار بیماری اعصاب و روان شدم. 

خبر رحلت امام را شنیدید عکس العمل اسرا چگونه بود؟
خرداد سال ۶۸ در آسایشگاه بودیم که ساعت ۱۰ صبح بچه‌ها را جمع کردند و گفتند امام مرحوم شده‌اند. بعثی‌ها به اسرا می‌گفتند باید برقصید! اسرا امتناع کردند و بعثی‌ها دوباره به جان بچه‌ها افتادند و با شلنگ، چوب و باتوم بچه‌ها را می‌زدند. دو روز به اسرا غذا ندادند. 

شما که مفقود بودید، چه زمانی مطلع شدید که قرار است مبادله شوید؟
۱۰ روز قبل از اینکه آزادی ما را اعلام کنند از صلیب سرخ آمدند و ما را دیدند. چند خانم و آقا بودند. گفتند اگر می‌خواهید به ایران بروید کاغذی را امضا کنید. اگر هم خواستید می‌توانید پناهنده شوید! اما همه بچه‌ها می‌خواستند ایران بیایند و امضا کردند. در ابتدای ورود ما به ایران به کرمانشاه رسیدیم و سه شب قرنطینه بودیم. بعد از سه شب رادیو اعلام کرد هر کسی به شهر خودش برود. بعد از مدت‌ها خانواده‌مان را دیدیم. آنموقع مجرد بودم، بعد‌ها ازدواج کردم. اما الان گاهی سردرد شدید دارم. جانباز اعصاب و روان هستم و ۲۵ درصد جانبازی دارم.

 
 
 
 
 
خواندن 10 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

یادداشت

فرهنگ و هنر

cache/resized/36bf62d69dafbb0bf97a771ea4085114.jpg
کتاب «نینوایی در کرانه کارون» خاطرات جمعی از ...
cache/resized/2ed5608ad882de50dccfb85848ab284b.jpg
کتاب «نینوایی در کرانه کارون» خاطرات جمعی از ...
cache/resized/3b414121dbc080a630b0f96b3cc32645.jpg
«جبهه چشمان تو» مجموعه رباعیّات دفاع مقدّس «روح ...
cache/resized/31739084bab2887e5d14257daa3d153c.jpg
کتاب «سطر‌های سربلند» مجموعه مقالاتی در باب نظریه ...
cache/resized/391590a8aca5da3a1ddddb1d98711ec2.jpg
کتاب «رمل‌های بی قرار» مجموعه دلنوشته‌های زائران ...
cache/resized/c6bf9c5c91b6c87d60cd13ac5b241698.jpg
کتاب «دو طبیب عاشق» زندگینامه شهیدان دکتر سلیم و ...
cache/resized/5d5caac97b7cd3afa7a2eed056bbf2e3.jpg
کتاب شرح عاشقی؛ زندگی پژوهشی شهید جهانبخش عباس ...
cache/resized/9a32a597cb4a8f56f2bd87966bc37ce1.jpg
کتاب «دره در آتش» با موضوع زندگی پژوهی شهدای شمال ...

مجوزها

Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Black Blue Brow Green Cyan

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Patterns for Boxed Version
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family