یکی از نیروهای شهید زینالدین میگوید: «من عکاس نبودم اما در عملیات خیبر، دوستان ما دوربین عکاسی از بعثیها غنیمت گرفته بودند که این دوربین دست من بود.»
بهزاد پروینقدس، عکاس دفاع مقدس میگوید: آیتالله خامنهای در مرداد ۶۷ به اردوگاه شهید باکری آمدند. وقت نماز شد. ایشان رفتند تا وضو بگیرند. به ایشان گفتم: «میخواهم الان از شما عکس بگیرم، اجازه میدهید؟» حضرت آقا گفتند: «مانعی ندارد، عکس بگیرید.»
وقت اذان راست راست از جلوی صف نماز رد میشد و عین خیالش نبود. کُفر همه را درآورده بود. همه با چشم و ابرو به هم نشانش میدادند و حرص میخوردند.
رزمندگان لشکر ۸ نجف در اثنای عملیات خیبر در جزایر مجنون به سینهزنی و روضهخوانی میپردازند.
یکی از رزمندگان دفاع مقدس تعریف میکند: «در جبهه فقط یک ماشین اصلاح دستی کهنه برای کوتاه کردن مو داشتیم که آن هم موها را میکند. یکی از بچهها شخصی که سلمانی میکرد را گول زد و موهایش را خراب کرد. سپس ماشین اصلاح را پنهان کرد.»
یک عکاس جنگ میگوید: «تا آن روز حاج همت را ندیده بودم. در فرماندهی چشمم به رزمندهای افتاد که در کنار یک تانکر آب ایستاده بود و میخواست وضو بگیرد. ایستادم تا وضو گرفتنش تمام شود و بعد نزدیکش شدم.»
از آن سربازانی که خاطراتی دور و عجیب را از جنگ با خودش دارد. خاطرهای که هنوز راضی نیست راز اسم صاحباش را برایمان فاش کند اما جانانه برایمان از او میگوید؛ اویی که به معنای واقعی کلمه، مَرد بود.