ما یک گروه شش نفره بودیم و همه اطلاعات شناسنامه همدیگر را میدانستیم. مثلاً من اطلاعات شناسنامه آقای ذاکری را میدانستم و همه آماده بودیم اگر برای کسی اتفاقی افتاد بتوانیم همدیگر را شناسایی کنیم. تا این حد آمادگی شهادت را داشتیم و هیچ وحشت و ترسی از اتفاقات جنگ نداشتیم
سال 65 بود که برادرم در مرز شلمچه مفقود شد. از همان زمان که 32 سال میگذرد، چشمانتظارم تا او بیاید. پدر و مادرمان که مرحوم شدند، ولی من هنوز منتظرم داداش محمد در را باز کند و به خانه بیاید
سال 65 بود که برادرم در مرز شلمچه مفقود شد. از همان زمان که 32 سال میگذرد، چشمانتظارم تا او بیاید. پدر و مادرمان که مرحوم شدند، ولی من هنوز منتظرم داداش محمد در را باز کند و به خانه بیاید