حادثه هفتم تیر، شهادت بهشتی و یارانش که پیش آمد، مهدی از من خواست با هم در مراسم تشییع شهدا شرکت کنیم. با داشتن بچه کوچک بسیار برایم سخت بود. به همسرم گفتم اگر گرما به بچهمان بخورد، اذیت میشود، اما شهید عشق عجیبی به انقلاب داشت و میگفت باید پسرمان در این مسیر بزرگ شود
وقتی بیمارستان بودم محسن به مرخصی آمد. گفتم فقط یک شرط دارد که دوباره به جبهه بروی! شرطش این است که محاسنت را بزنی! وگرنه نمیگذارم به جبهه بروی. محاسنش را زد و با بچهها عکس انداخت! گفت حالا میتوانم بروم؟ مگر شرط نگذاشتی...
حادثه هفتم تیر، شهادت بهشتی و یارانش که پیش آمد، مهدی از من خواست با هم در مراسم تشییع شهدا شرکت کنیم. با داشتن بچه کوچک بسیار برایم سخت بود. به همسرم گفتم اگر گرما به بچهمان بخورد، اذیت میشود، اما شهید عشق عجیبی به انقلاب داشت و میگفت باید پسرمان در این مسیر بزرگ شود
سال که تحویل شد، به فکرمان رسید با استفاده از آردی که قبلاً صرفهجویی کرده و اندک شکری که از قبل نگه داشته بودیم، برای بچهها شیرینی درست کنیم. خمیرها را که فقط با اندکی شکر کمی طعم گرفته بودند، به صورت مثلثی و خیلی نازک برش زدیم. این نانهای مثلثی موقع پخت به شکل گوشفیلهایی درآمدند که در ایران و موقع ماه رمضان کنار زولبیا و بامیه پخته میشوند
شاخصههای اخلاقی و خلقیات معنوی شهید از زبان رفیق و دوست صمیمیاش آقای سجادینیا شنیدنی بود: علیرضا بسیار اهل ادب بود و هیچ وقت درکلامش به کسی بیادبی نمیکرد. علاوه بر این، بر نماز اول وقت و قرائت هر روز قرآن خیلی تأکید داشت. بسیار روی رعایت احکام دینی حساس بود. یک بار در بوفه حوزه نشسته بودیم که یک نفر از بچهها حرفی را زد که باعث ناراحتی علیرضا شد. او همان لحظه شروع به خواندن قرآن با صوت زیبا کرد. فضا عوض شد و همه آن حرف را از یاد بردند. اگر جایی میدید کسی در حال غیبت کردن است، سریع بلند میشد و میرفت. او تمام سالهای درسی حوزه را در کرمان سپری کرد و امسال سال آخرش بود. علیرضا در حوزه علمیه قم هم پذیرفته شده بود، اما به خاطر مادرش به قم نرفت.
شهید عباس شفیعی از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و در عملیات غرورآفرین فتحالمبین شرکت کرد. او در ششم فروردین ۱۳۶۱، در کرخهنور بر اثر اصابت ترکش به سینهاش شهید شد. مزار شهید شفیعی در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش سمنان واقع است
خواهر شهید شیرودی گفت: تلفنی با آقای کیمرام صحبت کردم و از او تشکر کردم و گفتم؛ "من در سینما بارها به گریه افتادم و بازی شما مرا به یاد برادرم انداخت. "، حسّم را به او گفتم و از او قدردانی کردم.
خبر شهادت پسرم را یک مادر شهید به من رساند. دی ۱۳۶۵ بود که مادر شهید مسعود فراهانی به خانهمان آمد. از رفتارش متوجه شدم از چیزی خبر دارد که آن را از من پنهان میکند. سراغ شوهرم را گرفت و گفت باید به او چیزی بگوید. فهمیدم چه خبر شده و به او گفتم پسرم به شهادت رسیده است؟
مادرم بچهها را امام زمانی تربیت کرد. وجود ما را با عشق و حب امام حسین (ع) عجین کرد. به نظرم مادرم مزد ولایی بودنهایش را از خدا گرفت و در بهترین جا در کنار خاک پاک شهیدان مأوا گرفت. آنها افتخار خانه ما شدند
وابستگی من به محمدمهدی طوری بود که حتی وقتی جلوی من راه میرفت، مدام میگفتم آرام جانم. وقتی برای سوریه رفت میگفتم آرام جانم میرود. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدم، بیتابی نکردم. این نشان دهنده صبری است که خداوند از قبل میدهد. من شاکر این لطفی هستم که خدا به آقا محمدمهدی کرد و شهادت را نصیبشان کرد
محسن سه ماه قبل از شهادتش یک عکس برای ما به یادگار گذاشت. رفته بود عکاسی و به عکاس گفته بود این را برای خودم نمیخواهم، بعدها میآیند و این تصویر را از تو میگیرند! بعد از شهادتش برای دریافت عکس به عکاسی مراجعه کردیم. عکاس وقتی شنید برادرم شهید شده است، خیلی تعجب کرد